((و او هرگز فرصت نکرد نامه ای برایم استقرار کند!))
قلبش به سختی رضایت به طپیدن می داد
راهرو های بیمارستان را به تندی می پیمود و از این همه آدم که گویی مسخ شده و بی هدف در اطراف او در گذر بودند کلافه شده بود. شرجی تابستان پیراهن دم کرده اش را به تنش چسبانده بود و زنجیری که دور گردنش بود رد سرخی بروی پوستش بجا گذاشته بود.
از ساعت ۱۲ ظهر تا همان لحظه سرپا مانده بود و با وجودی که ساعت وارفته بیمارستان عدد ۳ را نمایش می داد اصلا اشتیاقی به خوردن غذا در خودش یافت نمی کرد. مدام به درب اطلاعات یا ورودی بیمارستان می رفت. دکترها ساعت ۴ را برای انجام عمل معین کرده بودند . هردم خبری تازه به گوشش می رسید. پیرمردی که می گفت سالهاست در این بیمارستان مشغول به کار است به او گفته بود. دکتر کمالوند از بهترین های این بیمارستان است . توکلت به خدا. چیز زیاد مهمی نیست . حتم دارم ختم به خیر می شود. ولی او نمی دانست با نگاه های عجیب پرستاران شیفت، که حتی تعویضشانم در نحوه نگاه کردنشان تغییری نمی داد چه کند.گویی همه شان می خواستند اورا ببلعند.از آن بدتر ماموری بود که از کنارش تکان نمی خورد و همه جا همراهش بود.
جرات نداشت با منزل تماس بگرد. با خودش می گفت:
هنوز فکر می کنن دانشگاهم ، بزار عملش که تمام شد می رم خونه و راحت همه چی رو می گم. آره... اینجوری بهتره، اتفاق خاصی نیفتاده ، گرچه درست همه چیو یادم نیست اما فکر نمی کنم بد شده باشه.. نه.. نباید نگرانشون بکنم!
برایش جای تعجب داشت که چرا هنوز از بستگان او کسی به بیمارستان نیامده. با خودش آرام زمزه کرد..
انگار از ما بی کستر هم وجود داره!
چیزی تا ساعت ۴ نمانده بود. از دکتر خواسته بود که به او اجازه بدهد تا درب اتاق عمل منتظر بماند. لحضات و ثانیه های عجیبی شروع شده بود. خودش هم نفهمید اما گویی به خواب رفت..
از کودکی هایش همه چیز را می دید. حیاط کوچک خانه مادر بزرگ با حوضی پر از ماهی های قرمز عید. عصای پدر بزرگ که حالا بی صاحب شده بود. قهر و آشتی های پدر و مادرش و حتی جشن تولد های خواهر کوچش. هم کلاسیش.. نجمه..
اورا خیلی دوست داشت. چه قدر همه جای دانشکده را به دنبال او راه می افتاد و او هم با شیطنت گاهی بر می گشت و به او لبخندی میزد . یادش هست بار اول که به او احساسش را گفته بود او هیچ حرفی نزده بود و رفته بود . و بعد ها به او گفته بود باور نمی کرده که او بالاخره حرف دلش را زده..
نجمه را خیلی دوست داشت...
جوون پاشو..!
خواب نازکش سر خورد!
پاهایش لرزید!
بله آقای دکتر؟؟ چی شد؟؟ من برم؟؟
قیافه کش آمده دکتر تمام رویاهایش را خاکستری کرد.
نه جانم . با این مامور برو . ما با خانوادت تماس می گیریم. فعلا هیچ چیز مشخص نیست
گیج و گنگ شده بود . اصلا نمی دانست کجاست. صدای زنی که داشت با چشمان اشک آلود به سمتشان می دوید افکارش را به یک سو زد:
آقای دکتر من مادر مهسا هستم. همون دختر ۸ ساله که اوردنش امروز اینجا. خبر مرگم اداره بودم . این طفل معصومم باباش دو ساله که از سرطان ریه فوت شده. من وقتی رسیدم از مدرسش بهم خبر دادن. بچم کجاست. عملش چی شد؟؟ می خوام ببینمش. دکتر تورو خدا...
دیگر صدای گریه آن زن برایش عین صدای بارانی بود که بی حاصل داشت مشت به پنجره ی پشت سرش می کوبید، نگاهی به صورت دکتر انداخت و از سری که به پائین افتاده بود همه چیز را فهمید...
دوباره چیزهایی به یادش آمد...
امروز داشت با ماشین پدرش به دانشکده می رفت تا موافقت والدینش را با ازدواجشان به اطلاع نجمه برساند... ساعت تعطیلی مدارس بود. خواست از یک فرعی برود تا زودتر به مقصد برسد. همیشه از انکه نجمه را منتظر بگذارد نفرت داشت... ناگهان..
صدای جیغ یک زن...
صدای کشیده شدن لاستیک ماشین به روی آسفالت داغ...
صدای ناله دختر بچه ای...
صدای بوق ممتد....
صدای گریه...
و بیمارستان!
حالا همه چیز روشن شده بود و فقط این جمله در ترافیک مغزش به مقصد می رسید:
مهسا...
دختر کوچکی که با ماشین او تصادف کرده بود..
مرده!
