|
ShORT STORieS BY DavooD.Z |
|
داستان های کوتاه پائیزی |
((و او هرگز فرصت نکرد نامه ای برایم استقرار کند!)) قلبش به سختی رضایت به طپیدن می داد راهرو های بیمارستان را به تندی می پیمود و از این همه آدم که گویی مسخ شده و بی هدف در اطراف او در گذر بودند کلافه شده بود. شرجی تابستان پیراهن دم کرده اش را به تنش چسبانده بود و زنجیری که دور گردنش بود رد سرخی بروی پوستش بجا گذاشته بود. از ساعت ۱۲ ظهر تا همان لحظه سرپا مانده بود و با وجودی که ساعت وارفته بیمارستان عدد ۳ را نمایش می داد اصلا اشتیاقی به خوردن غذا در خودش یافت نمی کرد. مدام به درب اطلاعات یا ورودی بیمارستان می رفت. دکترها ساعت ۴ را برای انجام عمل معین کرده بودند . هردم خبری تازه به گوشش می رسید. پیرمردی که می گفت سالهاست در این بیمارستان مشغول به کار است به او گفته بود. دکتر کمالوند از بهترین های این بیمارستان است . توکلت به خدا. چیز زیاد مهمی نیست . حتم دارم ختم به خیر می شود. ولی او نمی دانست با نگاه های عجیب پرستاران شیفت، که حتی تعویضشانم در نحوه نگاه کردنشان تغییری نمی داد چه کند.گویی همه شان می خواستند اورا ببلعند.از آن بدتر ماموری بود که از کنارش تکان نمی خورد و همه جا همراهش بود. جرات نداشت با منزل تماس بگرد. با خودش می گفت: هنوز فکر می کنن دانشگاهم ، بزار عملش که تمام شد می رم خونه و راحت همه چی رو می گم. آره... اینجوری بهتره، اتفاق خاصی نیفتاده ، گرچه درست همه چیو یادم نیست اما فکر نمی کنم بد شده باشه.. نه.. نباید نگرانشون بکنم! برایش جای تعجب داشت که چرا هنوز از بستگان او کسی به بیمارستان نیامده. با خودش آرام زمزه کرد.. انگار از ما بی کستر هم وجود داره! چیزی تا ساعت ۴ نمانده بود. از دکتر خواسته بود که به او اجازه بدهد تا درب اتاق عمل منتظر بماند. لحضات و ثانیه های عجیبی شروع شده بود. خودش هم نفهمید اما گویی به خواب رفت.. از کودکی هایش همه چیز را می دید. حیاط کوچک خانه مادر بزرگ با حوضی پر از ماهی های قرمز عید. عصای پدر بزرگ که حالا بی صاحب شده بود. قهر و آشتی های پدر و مادرش و حتی جشن تولد های خواهر کوچش. هم کلاسیش.. نجمه.. اورا خیلی دوست داشت. چه قدر همه جای دانشکده را به دنبال او راه می افتاد و او هم با شیطنت گاهی بر می گشت و به او لبخندی میزد . یادش هست بار اول که به او احساسش را گفته بود او هیچ حرفی نزده بود و رفته بود . و بعد ها به او گفته بود باور نمی کرده که او بالاخره حرف دلش را زده.. نجمه را خیلی دوست داشت... جوون پاشو..! خواب نازکش سر خورد! پاهایش لرزید! بله آقای دکتر؟؟ چی شد؟؟ من برم؟؟ قیافه کش آمده دکتر تمام رویاهایش را خاکستری کرد. نه جانم . با این مامور برو . ما با خانوادت تماس می گیریم. فعلا هیچ چیز مشخص نیست گیج و گنگ شده بود . اصلا نمی دانست کجاست. صدای زنی که داشت با چشمان اشک آلود به سمتشان می دوید افکارش را به یک سو زد: آقای دکتر من مادر مهسا هستم. همون دختر ۸ ساله که اوردنش امروز اینجا. خبر مرگم اداره بودم . این طفل معصومم باباش دو ساله که از سرطان ریه فوت شده. من وقتی رسیدم از مدرسش بهم خبر دادن. بچم کجاست. عملش چی شد؟؟ می خوام ببینمش. دکتر تورو خدا... دیگر صدای گریه آن زن برایش عین صدای بارانی بود که بی حاصل داشت مشت به پنجره ی پشت سرش می کوبید، نگاهی به صورت دکتر انداخت و از سری که به پائین افتاده بود همه چیز را فهمید... دوباره چیزهایی به یادش آمد... امروز داشت با ماشین پدرش به دانشکده می رفت تا موافقت والدینش را با ازدواجشان به اطلاع نجمه برساند... ساعت تعطیلی مدارس بود. خواست از یک فرعی برود تا زودتر به مقصد برسد. همیشه از انکه نجمه را منتظر بگذارد نفرت داشت... ناگهان.. صدای جیغ یک زن... صدای کشیده شدن لاستیک ماشین به روی آسفالت داغ... صدای ناله دختر بچه ای... صدای بوق ممتد.... صدای گریه... و بیمارستان! حالا همه چیز روشن شده بود و فقط این جمله در ترافیک مغزش به مقصد می رسید: مهسا... دختر کوچکی که با ماشین او تصادف کرده بود.. مرده!
+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 4:7 بعد از ظهر توسط پائیز |
و شبی مادرش نوشت :
سلام و چگونه می توان بر دامن سنگ بوسه زد وقتی که خانه ای تنگ برای جگر گوشه ام شده است . سالهاست اینجا مینشینم و گذر ابر ها را بر سر گور او میبینم و تنها دلخوشی ام تک درختیست که به واسطه تقدیر همنشینی میکند با من و قامت خم کرده است و قاب عکسی از او که به یادگار مانده است. به یاد می آورم شبی را که به دنیا آمد.. یاد دارم فقط من به وقت زایمان درد نکشیدم و خدا شاهد است که صدای بال فرشتگانی را که برای هلهله گویان مولودش به زیر دو پای من نشسته بودند را میشنیدم و نافش را اگر جبرئیل نمیبرید پس که می توانست باشد؟ کاش بودی و صدای الحمد را میشنیدی.. آری پائیز به یاد دارم.. به یاد دارم که چگونه لایق او شدم و او چه شیرین پستان مرا میمکید و آرام بر سینه من با پنجه های نو رسش میکشید و هر بار که میخندید خنکای کوثر را حس میکردم .و آنگونه به او آموختم که روزی او نیز لایق زیارت شد! ای پائیز به خونش قسم که روزی گواهی خواهی داد و من تورا برای شهادت طلب خواهم کرد. زنهار که سر بتابانی و سّر من به دل فرو بنشانی . آن روز تورا به قلمت قسم خواهم داد.. بگو که چگونه مادری بودم..بگو که سخت بود اما مادری کردم٬ بگو که این امانت را چگونه بی شیون و زاری چون روز نخست باز پس دادم .بگو که وقتی تن تکه تکه شده اش را آوردند چگونه بر زخم هایش بوسه زدم و تاول هایش را با گونه ام نوازش دادم و حسینم را چه پروانه وار در آغوش کشیدم پائیز بگو که مادر شهید شدم به اذن روح الله... راستی پائیز..خدا دشمنش را نیامرزد..خبر داری که با سر فرزندم چه کردند؟ نهراسیدم! که خدا میداند جسد بی سر حسینم از همه کس سر بلندتر بود... پائیز نامه ام را پاسخ مده٬ بر سر مزارش هم نئایی که ترسم پای بر لاله ای خونین نهی و مادری آزرده تر سازی . مادران اینجا نگهبانان یاس های بهشتند٬ فقط بمان و لحظه شماری کن برای روز موعود که از سینه خاک بیرون کشندت و از تو برای لحظه وصال من گواه میگیرند.. نامه ام را درون چادرم میگذارم و میفرستم ببخش اگر هزار زخم برش نقش کرده است سیلی روزگار و مبادا خاک را بزدایی از تنش که بوی حسینم را میدهد...شاهد باش پائیز..شاهد باش... و دیشب این نامه رسید و غرق اشکم کرد. رسالتی بر من است بس سنگین که شانه هایم به ابد خم میکند ٬ سحر نزدیک است..ساقی..جرعه ای باران..محتاج نورم... تقدیم به شهید حسین زهیری . لاله بی سر ![]()
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 7:34 بعد از ظهر توسط پائیز |
و چه شد که برای من نوشت : بسمه الله النور آن مرد میگوید من دیوانه شده ام ! اینجاست بن بست خاطرات زندان انفرادی سیاستیست شکست خورده و بوی ادرارم که بر زمین تعفن زده نقش بسته است.. مرد مرده روی دیوار نوشته است : جاوید آزادی!! هنوز هم گویی کسی بر سر دار با او هم صداست و کلاغ ها به احترام او سه بار قارقار میکنندو بال بر هم میکوبند !! چه متواضعانه زندان تا ابد به حرمت او سکوت میکند و باد سرتاسر دالان های اوین را به یاد او مارش نظامی میکند !! عاقبت من چه میشود؟ جمع سر به داران را سنگین تر میکنم ؟ با خنده های جنون آمیز به سوی آسمان خیز برمیدارم ؟ جوخه های آتش هم فکر بدی نیست . و یا شاید شبی در خواب کسی راه مرا کوتاه تر کند!! ولی.. چه بالای دار ٬ چه در اوج جنون... چه به ضرب گلوله و چه غلطیدن در بستر خون.. پائیز فریاد بزن به وقت انالله.. جاوید آزادی !! زنده باد هرکه که از رنگ دو رنگی آزاد است!! آن مرد آمد ٬ پائیز او قول داده است که امشب مرا سیراب میکند . ببخش که نامه را بر روی جا نمازم نوشتم٬ هدف فقط و فقط یادباده گذسته و روایت حال بود. وقت تنگ است .. بدرود پائیز..بدرود..
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط پائیز |
همیشه مریض بود
همیشه سردرد داشت همیشه صدایش در گلو میمرد همیشه در تب همیشگی خود میسوخت و این آخرین نوشته اوست : امروز دل درد شدیدی دارم . فکر میکنم امروز می آیی . به حساب دقایق که هیچ . ولی به حساب ماه ها و سالها دیر زمانیست که در انتظار توام .قلبم تیر میکشد . معده ام مثل همیشه قصد طغیان دارد . و سر گیجه های همیشگی قبل از تهوع . رگه های تلخ استفراغ خود را که ته مانده های نان خشکیست که صبح در دهانم مزمزه میکردم به روی زبانم حس میکنم و بوی استفراغم که بر پیراهن سفیدم میریزد با نسیم هم آغوش میشود و حس خنک دوست داشتنی ئی را به من تزریق میکند . باد گه گاه صدای ناله پنجره باز اتاقم را در می آورد و پرده های قرمز را به پرواز در می آورد . راستی بارها به مادرم گفتم : مرد مهر..عاشق پرده های آبیست !! افسوس که او نیز چون تو سالهاست رفته و فقط کرایه ماشین پنجشنبه های گورستان را به یادگار گذاشته . قلبم به سنگفرش سینه ام عاجزانه لگد میزند . گویی غریقیست که به طوفانی عظیم در انتهای دریاها دچار شده . برو ... برو ای دل من... فاتحانه پرواز کن.. که دیگر او باز نخواهد گشت.. پائییز تو هم برای هیچ منتظری !! حالا که این سیاهی ها به سوی آخرین روشنایی من هجوم می آورند ای کاش.. روزی همین نامه را بیابی و رنج خواندن فاتحه را هم به خود ندهی ... بدرود پائییز .. بدرود... و من این نامه را در حالی که در مشت گره شده او مچاله شده بود یافتم . در حالی که هنوز آن لبخند همیشگی بر لبانش نقش بسته بود . گویی میخواست بگوید.. پاییز.. این از شوخی های تو با مزه تر بود !!
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 3:14 بعد از ظهر توسط پائیز |
| ||||||